من در حال انتقال این بلاگ به پرشین بلاگ هستم لطفاً بعد از این به این آدرس مراجعه کنید:
مطلبي كه تكرار شود عادت ميشود. گاهي عادت خودش يكي از عوامل غفلت است و من هم از بس تكرار كردهام بسمهتعالي و از اينها، نگرانم از اينكه تكرار شود. اين عبارت وقتي تكرار شد، ديگر مطلقاً ياد خدا از بنده ببرد. بدون اينكه مدعي باشم متذكر نام خدا هستم. به هر حال ميگويم بسمهتعالي، به نام خداي خارج از عادت كه متداول است، بنابراين به نام خداي پريروز و پسفردا.
ژان پل سارتر و اگزيستانسياليسم در اعلام مرگ او در خبرگزاريها
خوب بنده امروز در منزل اطلاعات و گزارشهايي دربارهي ژان پل سارتر خواندم كه عجيب و غريب بود، كيهان را هم الان دادند دستم و از من خواستند كه بگويم ژان پل سارتر كيست و چيست. همين طور تند خواندم. وقتي اثري را ترجمه ميكنند، ميزان اطلاعات و معلومات حكمي روزنامهنويسها و مترجمين معلوم ميشود. گاهي اگر فيلسوفي همين مقاله را ترجمه كند، باز ميزان علم او آشكار ميشود. البته خبرگزاريهاي جهان مطالبي را از روي بياطلاعي ميآورند و وقتي ترجمه ميشود اصلاً بيمعني است. حالا من اين جملات را ميخوانم. گزارش از پاريس است: «ژان پل سارتر كه فلسفه اگزيستانسياليسم او بعد از جنگ جهاني اروپا را تحت الشعاع قرار داد. (حال آنكه شعاعي نبود كه تحتالشعاع قرار بدهد ميبيند جملات از قلم خودش است). «پس از يك بيماري طولاني در 74 سالگي درگذشت. هنوز علت مرگش را اعلام نكردهاند. «فيلسوف آزادانديش فرانسوي!!» حالا معلوم نيست اين آزادانديشي چيست. «ليبرال بود و چه بود». ترجمه كردهاند. «در 9 مارس از يك بيماري ريوي كه عبارت از جمع شدن مايعات در ريهاش بوده درگذشت ولي هنوز پزشكان در اعلاميه رسمي علت مرگ او را اعلام نكردهاند. او از رهبران فلسفه اگزيستانسياليسم بود، او انسان را موجودي غريب و تنها طرح ميكرد كه در انتخاب مردد و بدين ترتيب با دنيايي بيمعني سر و كار دارد. او با سياست آمريكا و گليستها در فرانسه مخالف بود». با گليستها چرا!! اما با آمريكا نه، چون در اين اواخر براي كمك به صهيونيستها و اسرائيل هر كاري كرده است. پس چگونه با آمريكا مبارزه كرده است. پس اين همه اعلاميه بر عليه اعراب و مسلمانان كه صادر كرده چه بوده؟ يكي دو تا نبوده و حتي در اين اواخر به ايران حمله كرده است. «او از جنبشهاي آزاديبخش دفاع ميكرد و از جنبش فلسطين پشتيباني ميكرد»، نه. «از طرفداران اصيل حقوق بشر است» كه دستاويز سياستمداران نامردمي جهانخواران شده است، اين را خودش نوشته اينها ترجمه نيست. اين الفاظ مال خودش است. «كتابهايي از او ترجمه شده مانند «هستي و نيستي» و «اگزيستانسياليسم» و … ژان پل سارتر را من خوب خواندهام و دور انداختهام. چند بار گفتهام اين درس ميخواهد. ساعاتي ميخواهد كه به طور مرتب سوابق مطلب طرح شود و بايد به تاريخ فلسفه آمد و بالاخره به «هيديگر» و «كييركگورد» و حتي «شلينگ» و «ياسپرس» و آخر ژان پل سارتر. خوب بنده كه نميتوان بيايم شعار بدهم مثل اينهايي كه اينجا نوشته شده است، مثل اين ترجمهها. حالا من نميتوانم در ظرف يك ساعت مطلبي را روشن بكنم و براي شما بيان كنم، ولي به هر حال يك چيزي ميگويم.
اگزيستانس
اولاً اين كلمهي «اگزيستانس» در زبان عربي جايي ندارد، چرا؟ براي اينكه اين كلمه لاتيني است. الفاظ فلسفي غربي غالباً از راه يوناني ترجمه شده است و اين كلمه لاتيني است معني ديگري دارد. معني لاتيني كلمهي اگزيستانس در فرهنگ لغتها آمده است. اين اگزيستانس را معمولاً در فرهنگهاي يوناني و لاتيني به صورت مصدر نميآورند، متكلم وحده مفرد را ضبط ميكنند و نه مصدر را. «اگزيستو» كه شما ميگوييد يعني «من هستم» «و اين من نيستم»، اين ex پيشوند است و معني خروج دارد. «سيستره» sistare معادل كلمه تقرر و قيام و ايستادن فارسي، همريشه و هم معني با «قرر» است و همچنين با ايستادن كه در زبان لاتيني قيام باشد. (1)
اين كلمه چند معني دارد. البته در عربي كلمات لاتيني فراواني آمده، از جمله همين كلمه كه من بعضي معانياش را پيدا كردهام. يكي از معانياش خروج و خارج شدن و بروز كردن است، ولي ريشه آن را من مسلم ميدانم كه با ريشه عربي جَدَرَ هم معني و هم ريشه است. «اگزيستاره» مصدر ميشود براي اگزيستو، يعني من بيرون ميآيم. اين جدر در فرهنگهاي لاتيني كه من دقت كردهام عيناً چنين آمده كه «اگر سر از قبر بربياورم»؛ آن را اژدر و جدر گفتهاند. اين عبارت «سر از قبر درآوردن» هم معني اگزيستانس است. از گور سر بر آوردن هم ميتوان گفت و يا اگر متعدي بگوييم. «از گور سر كسي را بيرون بياوري، نبش قبر كني» حالا نبات هم كه از زمين بيرون ميآيد همين معني را دارد.
بنابراين معني اگزيستانس را اگر به ريشهي كلمه توجه كنيد چنانكه من سالهاست ترجمه كردم تقرر ظهوري و قيام ظهوري و تقرر صدوري و قيام صدوري است. اين لفظ در مورد خدا به معني دوره جديد بعد از دكارت استعمال شد. كلمهاي كه استعمال شده «هستي خدا» ست. هستي خدا در يوناني و لاتيني استعمال ديگري دارد. «وجود خدا» هم كلمهي ديگري دارد ولي اگزيستانس به معني «تجلي و ظهور حق» استعمال شده است و بعد از دكارت است كه مترادف هستي و وجود به كار برده شده است. در لاتيني مسأله اصالت وجود و اصالت ماهيت نميگويند. در لاتين essence و exsistence با هم استعمال شده است. اما در مقابل اگزيستانس «وجود» نگفتهاند. در دورهي جديد هم در مقابل اسانس اگزيستانس يعني ماهيت آوردهاند و اگزيستانس را استعمال كردهاند و حال آنكه در قرون وسطي چنين خبري نيست. كلمهي اگزيستانس در يوناني كلمه و معني ديگر دارد كه اكنون مد شده و اگر يادم بيايد ميگويم. بله اپوخورزيس، باز غلط استعمال كردم اجازه بدهيد يادم بيايد. حالا من معاني ديگرش را بگويم، بعد برميگردم به يوناني.
گفتم كه يكي ديگر از ريشههاي اگزيستانس خروج است. شما ميتوانيد وجود به معني خارجي جديد لفظ را بگوييد «اگزيستانس مان» كه متأخرين حتي برنتانو به معني «وجود خارجي» گرفتهاند و وجود ذهني را گفته en extistencemental؛ وجود غيرخارجي ذهني. برنتانو مؤسس فلسفههاي فنومنولوژي است و بعد از هوسرل ميآيد و فنومنولوژي و بحث اگزيستانس را رواج ميدهد و مسأله وجود ذهني را مطرح ميكند. او ميپرسد كه علم ما چيست، در كتب قديم ما بحث مفصلي شده است، در قرون وسطي، در دورهي جديد نيز بحث شده كه علم از چه مقولهاي است. بنابراين همواره پرسش ميشود «ان اگزيستانس مانتال» و وجود ذهني چيست؟
مقوله و ماهيت علم
در كتب قديم پرسش شده آيا علم از مقوله كيف است يا از مقوله ديگري است، از مقوله فعل است يا انفعال؟ اضافي است يا نه؟ خلاصه علم چيست؟
برنتانو ميرود به اينكه ميگويد علم از مقوله اضافي است. البته از يك اضافهاي كه غير از اضافه معمولي است. صفت ذات صفت اضافه است كه در آن من از خودش خروج ميكند و به خارج تعلق پيدا ميكند، اينكه علم ما از چه مقولهاي است. پشتيبانان از جمله فخر رازي خيلي حرف زدهاند و بعضي از متكلمين از جمله فخر رازي علم را اضافه و صفت ذات اضافه گرفتهاند. برنتانو در اينجا بر خلاف ديگران علم و ادراك را به طور كلي و حتي انفعالات نفساني را از صفت ذات اضافه گرفته است. اين حرف اضافه نيست بلكه صفت ذات اضافه است. در اضافه، دو طرف اضافه بايد كه وجود داشته باشد، پس ما علم به عدم پيدا كرديم، زيرا اضافه در دو چيز عين عدم است، حال آنكه برنتانو به اين مسأله توجه دارد و جواب ميدهد. حالا بنده نميخواهم اين مسأله را به طور دقيق طرح كنم. اگر حاجي ملاهادي سبزواري را بخوانيد و اگر شرح فارسي باشد، اين وجود ذهني را شارحين منظومه بد طرح نكردهاند. كتاب ديگري هم هست، كه در اين نكته بحثهاي جالبي دارد ولي باز نتوانسته كامل كند.
بنابراين براي برنتانو وجود خارجي اگزيستانس است، ولي من كه علم پيدا ميكنم اين طور نيست كه اين وجود خارجي بيايد در ذهن من بلكه اين منم كه از خود به در ميشوم و به شيء خارجي تعلق پيدا ميكنم. علم من به شيء خارجي و اضافه تحقق پيدا ميكند. بنابراين من يك وجود دارم كه خارجي است. اين وجود خارجي كه با وجود خارجي ديگر نسبت پيدا كرد، اين اضافه عبارت است از علم. نه اين است كه وجود آن شيي بيايد حال در من شود. البته به اين مسأله توجه شده و تازه نيست، حتي بوعلي سينا و ديگران در بحث علم در اين باب كه آيا علم صفت ذات اضافه است يا نه گرفتاري پيدا كردهاند. در يك جايي بوعلي سينا چنان تفسير ميكند كه مسأله اضافه را اجمالاً در كار ميآورد ولي در بيان فلسفه فراموش ميشود.
قيام ظهوري و قيام حلولي
در كتب ما دو جور قيام گفتهاند. يك جور قيام حلولي است. قيام حلولي عبارت از اين است كه من ميگويم وقتي يك چيزي را ديدم وجودش حلول در نفسم پيدا ميكند. قيام صدوري قسم ديگري است و آن عبارت از اين است كه وقتي من شيئي را ديدم، اجمالاً تقابل پيدا ميشود، از نفس من صفتي صدور پيدا ميكند و به آن علم پيدا ميشود. حالا اين بحث را در باب ابصار هم آوردهاند، پس علم «اضافه صدوري» است. الان فرض كنيم اين قوطي سيگار كه در دستم هست يا وجودش در ذهن و نفس من قائم است به قيام حلولي، يا قيام صدوري.
حتي ملاهادي سبزواري هم معتقد است علم من به شيئي خارجي قايم است به قيام صدوري به نفس من، براي اينكه حال در من نيست. حلول پيدا نكرده كه حال در نفس بشود و با نفس من اتحاد پيدا كند. پس شيئي در نفس من حلول نميكند بلكه نفس من از خودش خروج پيدا ميكند، در اين خروج نسبتي بر پا ميشود پس وجود موجودات قائم به قيام صدوري ـ نه قيام حلولي ـ به من است.
در باب قيام حلولي و صدوري روانشناسي جديد معمولي علم را قائم به قيام حلولي ميگيرد، بدون اينكه بسط دهد. برنتانو اين نظر را تفسير ميدهد و روانشناسي جديد را به حق رد ميكند و در نظر برنتانو اين اشيا نسبت به نفس، قائم به قيام حلولي ما نيست، بلكه قايم به قيام صدوري است. اينكه ذات اشيا چيست خوب امر ديگري است. اين مسأله علمي كلاس درس ميخواهد، بايد متون را خواند و بحث و گفتوگو كرد. من فعلاً براي جلب توجه شما و تقريب ذهن اين مسأله را طرح كردم، حالا در باب خدا آيا اين موجودات به خدا قائم به قيام صدورياند يا حلولي؟ پيداست قائم به قيام صدوري ميگيرند و اين تا افلوطين دنباله پيدا ميكند. انسان از خدا صادر شده است ولي اگر از خداوند صادر شده آيا اين موجود صادر شده با آن يكي است يا نه، اگر ما در قيام صدوري دقت كنيم، به مقام ظهوري آن خدايي كه موجودات از او صادر شده، دقيق ميشويم.
يك نسبتي است ميان حق و موجودات، اين را بعضي اضافه اشراقي گفتهاند. يك جا حق تجلي و اضافه اشراقي پيدا ميكند و اين معنياش آن نيست كه معلول عين علت است، ولي در فلسفه چنان طرح كردهاند كه مسأله قيام صدوري يادشان رفته، چنانكه اين مسأله را امام خميني هم اجمالاً طرح كردند. ولي خوب وقتش نبود كه درس بدهند. همين اندازه گفتند كه در اخبار فعل و فاعل ديدهايم و تجلي، اين كلمات هست ولي علت و معلول در كار نيامده، براي اينكه اين گرفتاري در علت و معلول خدا طرح ميشود كه معلول بايد از سنخ علت باشد. از سنخ علت باشد تا وجود پيدا كند. اگر سنخيت علت و معلول در كار بيايد، خدا با موجودات از آنجا كه علت اشيا است و موجودات معلول او بايد هم سنخ باشند.
با وجود اينكه ملاصدرا از يك طرف ميرود به قيام صدوري، باز متأسفانه اين گرفتاري در او هست كه تا آنجا كه قائل به علت و معلول است قيام صدوري را نميتواند چنانكه بايد به حسابش برسد. چون مسأله اضافه راه را برايش گرفته، اين را بايد بگويم در دورهي جديد اين مسأله قيام صدوري تقريباً از بين ميرود.
حتي اگر خدا را هم بخواهند اثبات كنند قيام حلولي در كار ميآيد. نمونهي بارز قيام حلولي فلسفه هگل است. وحدت وجود هگل در اينجاست، حالا تا چه اندازه وجود ملاصدرا با وحدت وجود جور درميآيد، اين پرسشي است، حالا موجودات همه قائم به خدا هستند، به قيام صدوري. پس خدا وجود خارجي دارد يا ندارد؟ آيا اشيا خارجي وجود خارجي دارند يا ندارند؟ اشيا كه وجود خارجي دارند، اما لفظ «اگزيست» exist را براي خدا نميتوان استعمال كرد. مگر اينكه اگزيستانس را به معني درست لفظ نه به معني امروزي لفظ استعمال كنيم و آن به معني «هست» است. از آنجا كه اگزيستانس را به هستي تعبير ميكنيم بايد بگوييم كه خدا ظهور و هستي و تجلي دارد. حالا نكته باريك اين است كه نميدانيم اين تجلي چيست.
اگزيستانس، ظهور بطون و عدم و ديدار
كسي كه اولين بار به اگزيستانس توجه كرد و به معني متعارف و كلاسيك جديد لفظ به كار نميبرد شلينگ است. شلينگ اگزيستانس را ظهور هستي ميگيرد، هستي اگزيستانس غير از اگزيستانس هستي است. بنابراين علت اين است كه اگزيستانس را به قيام ظهوري تعبير كردم. اگزيستانس ظهور بطون است. اگزيستانس براي شلينگ عبارت است از ظهور هستي. هستي باطن و اگزيستانس ظاهر. بطون ظهور و ظهور بطون چه نسبتي با هم دارند ببينيد مسألهاي است، حالا بياييم بعد از اين مقدمه توجه كنيم.
بنابراين به اولين كسي كه در دورهي جديد، اين فلسفههاي اگزيستانس را بايد رجوعش بدهيم، شلينگ است. او «ظهور هستي» را غير از «هستي ظهور» ميگيرد. تعبيري در جملهاي در زبان پهلوي آمده كه با لاتيني و يوناني آن مشترك است. مبحثي در دينكرت به نام «در هستي پيدايي» آمده، من حدس زده بودم كه معنياش اگزيستانس است، در ظهور هستي. پس اگزيستانس يك معني ميگيرد كه آن پيدايي است كه تجلي باشد. بحث اين است كه ببينيم هستي چگونه پيدا آمد، هر چند كلمه پيدا ريشه ديگر دارد، ريشه اين كلمه در لاتيني و يوناني است. اصلاً به شما بگويم كلمهي پيدا و كلمهي «فنومن» كه امروز ما ميگوييم همريشه و هممعني است؛ فنومن به معني ظهور است. «بيان» عربي به معني اين كه بيان ميكنيد، يعني مطلبي را پيدا ميكنيد، در كتابهاي قديمي ديدهايد به معني پيدا آوردن و بيان كردن استعمال شده است. آنچه را كه من «پديدار» گفتهام به معني به چشم آمدن است، با ديده شدن يعني به چشم آمدن و حال آنكه فنومن كه در فرنگي استعمال ميشود ريشهاش ميرود به فنومايي Phainomai و فنو Phaino به معني پيدايي و ظهور.
حالا هستي چگونه پيدا شد؟ كلمهي «هستي» با «حق» يكي است. ظهور حق به معني اين است كه حق ظهور پيدا ميكند، اين شعاع و نوري كه از حق صدور پيدا ميكند به اين معني است كه حق تجلي پيدا كرده است. عالم همه ظهور اوست، حالا اگر من بخواهم اينجا مسأله ظهور را طرح كنم، افلاطون در كار ميآيد، ارسطو در كار ميآيد؛ فلسفههاي مختلف هست. اگر ما بگوييم كه عالم همه ظهور اوست پس جز حق نيست، اگزيستانس هم بازگشتش به حق ميشود و اگر اين طور مسأله را طرح كرديد باز گرفتار مسأله وحدت وجود ميشويد. باز مانند مسأله علت و معلول و سنخيت ميشود و ظاهر و مظهر از سنخ واحد ميشوند. حق ظاهر است و خلق مظهر، اما اين مظهر كه جلوهگاه باشد آيا امري ثابت است، من جلوهگاه هستم.
جلوهگاه رخ تو ديده من تنها نيست
ماه و خورشيد همين آينه ميگردانند
پس اين موجودات اگر شما بگوييد جلوهگاه هستند، محلشان چيست؟ راز اين است كه شما اگر وحدت وجودي شويد و اين را ميتوانيد بگوييد كه خوب ظاهر و مظهر اعتبارياند و با هم فرقي ندارند. حالا من نميتوانم اين ظاهر و مظهر را اعتباري بگيرم و اينجاست كه بنده عدم را در كار ميآورم، ما مجلاي ظهوريم، مظهر ظهوريم و و ذات ما عدم است. حالا من اينجا وارد نميشوم كه عدم چيست و كثرت اعدام. اگر شما برويد و مسأله عدم را حذف كنيد، جز مسأله ظهور و تجلي چيزي باقي نميماند، ظاهر و مظهر يكي ميشود. اين كاري است كه ملاصدرا ميكند، برخلاف افلاطون. آيا احاديث و اخبار را بايد با ملاصدرا تفسير كرد، من تفسير نميكنم. دلم ميخواهد به روايات بروم ولي نميروم كه ظاهر و مظهر را يكي بگيرم. ظاهر و مظهر يكي است در عدم. اينها مسايل باريكي است. وقتي كه حق ظهور پيدا ميكند، حق در آينه عدم تجلي ميكند. ما عدميم و خود عدم هم حجاب اوست. عدم عين اشيا است و اين بدان معني نيست كه بين «وحدت وجود» و «وحدت وجود عيني» و هو هويه عيني فرق نگذاريم. اينها غير هماند.
«ايدانتيته» identite دو معني دارد، يك وقت هست كه وحدت عيني ميگوييم و يك بار وحدت وجود. بنده وجود را قبول نميكنم. عينيت اشيا بازگشتش به ديدار است و ديدار عبارت از «عدم» و «صور منعكس در آينه» است. اگر از اينها برويم مسأله طور ديگري ميشود. البته محي الدين ابن عربي بعضي جاها حرفهايش قرين به وحدت وجود است مثل فسبحان من اظهر الاشياء و هو عينها (پاك است كسي كه اشيا را ظاهر ساخت و او عين آن اشيا است)، ولي در بعضي از مطالبش مثل فهو عين كل شيء في الظهور، ما هو عين الاشياء في ذواتها بل هو هو و الاشيا اشيا تنها او عين اشيا در ظهور است حتي عدم هم بازگشتش به حق است. تجلي مستلزم اين است كه حق در مرتبه غيبت كه تجلي پيدا كرد حد پيدا ميشود. عدم در ذات خود حق ثبوت پيدا ميكند به معني آينه و صورت و ايماژ. خلق الله آدم علي صورته به اين معني است كه خداوند آدم را بر ايماژ خود آفريد.
بنابراين اين عالم را اگر بگوييم اگزيستانس ندارد، وجود خارجي ندارد، وجودش اصيل نيست بلكه عينش اصالت دارد كه ماهيتش باشد، صحيح است. اعيان اشيا كه در تصوف نظري تصريح شده ماهيت اشيا است. ماهيت عبارت از «صور منعكس در آينه» است.
عدم آينه هستي مطلق
در او پيداست عكس تابش حق
پس به آنچه كه ما «وجود» ميگوييم «عكس تابش» اوست. خدا متعالي است از اينكه به معني متداول لفظ «وجود» داشته باشد. اگزيستانس را ميتوان قيام صدوري براي خدا تلقي كرد ولي در اين قيام صدوري خدا بر چه چيزي ظهور پيدا ميكند؟ بر اعدام.
حالا برگردم به شلينگ. شلينگ باريكانديشيهايي نسبت به هگل دارد؛ دقيقتر است. به شما بگويم كه وحدت وجود آسان است ولي خلاف آن يعني توجه كردن به عينيت مشكل است. ميگوييم فلان چيز عين آن چيز است. اگر برويم به وحدت وجود آسان ميشود. حالا بنده به اين نكته باريك متقدمين ما كه ثبوت را اعم از وجود و عدم گرفتهاند وارد نميشوم. اعيان ثابتاند ولي وجود ندارند. عين اشيا ثابت است، عين اشيا كه گفتم مضنونش همين است. عدم ثابت است ولي وجود ندارد. اعيان ثابت و ماهيات ثابتاند ولي وجود ندارند. اينكه ماهيات ثابتاند ولي وجود ندارند را متأخرين ما از بين بردهاند. اين مسأله را ملاصدرا از بين ميبرد.
او كه ثبوت و وجود و حدوث را مترادف ميگيرد و وحدت وجود ميآيد. وحدت وجود هگل ثبوت و وجود را تا اندازهاي متفاوت ميداند اما او هم گرفتار وحدت وجود است. چنانكه قبلاً ملاصدرا گرفتار وحدت وجود است. وجود تشكيكي تصريحاً عدم را منكر ميشود و با اين اختلاف از خداي متعالي سخن ميگويد اما در بيان مطالب خود چنان طرح مسأله ميكند كه وحدت وجود تشكيكي در كار ميآيد. دور است و مراتب تشكيكي وجود، ماهيت هم كه در نظر او اصالت ندارد. اعدام اصالت ندارد، عدم و مظهر عدمي ثابت نيست كه نوري بر آن بتابد و يك نسبتي با حق پيدا كرده باشد. نسبتي در كار نيست، از اينجاست كه تكرار ميكند ماهيت اصالت ندارد، وجود است كه ضعف و شدت دارد، وجود مانند نور است كه تجلي پيدا ميكند مظهور نور نيز نور است و مراحل و مراتب تشكيكي دارد. در اين مراتب نازلترين را شما به اسم هيولي ميخوانيد، اصلاً نور هست و ضعف و شدت. ماهيتي كه شما ميگوييد ذهن ما انتزاع ميكند. نفس نور نسبت به ضعف و شدت است. اين عبارت از وحدت وجودي است كه از فلسفه يوناني ميآيد. بدين معني براي يونيان متأخر اگزيستانس و هستي در ذاتشان فرقي با هم ندارند.
هستي ظهور است و متعلق اين هستي كه ظهور هستي است ميشود اگزيستانس كييركگورد كه ميخواهد با هگل مخالفت كند، اگزيستانس را به انسان اختصاص ميدهد، يعني اين انسان است كه اگزيستانس دارد، خدا اگزيستانس ندارد. خدا «هست»، انسان «اگزيستانس» است. يعني معني اگزيستانس با كييركگورد تخصيص پيدا ميكند. آن معني عام اگزيستانس كه عبارت از تجلي است ظهور و بروز به انسان اختصاص داده ميشود. اين انسان است كه به عقيده كييركگورد فراروي خدا «تقرر ظهوري» دارد. خداي او هم عيسي است.
اين اگزيستانس به معني تقرر ظهوري فراروي حق را كييركگورد به معني حضور انسان در برابر خدا ميگيرد. در مطبوعات ما سابقه دارد، بنده يك جايي حضور و حصول را به كار بردم، وجود حصولي و حضوري گفتم، بعد آمد رسم شد و به جاي وجود، اگزيستانس را به «حضور و حال» ترجمه كردند و ميدانم كه ژان پل سارتر حضور را بدين معني استعمال ميكند. اگر در مطبوعات حضور را ديديد همان اگزيستانس است كه چنين ترجمه شده است. چنين است كه دو نفر كتاب ژان پل سارتر و اگزيستانس او را به حضور ترجمه كردند، حال آنكه در سارتر چنين نيست. ژان پل سارتر قايل به قيام صدوري است نه قيام حضوري. حضور اشيا كه ديدهايد موضوع شناختن ژان پل سارتر را از بين ميبرد.
اگزيستانس هيديگر و دازين Dasein
هيديگر در كتاب «وجود و زمان» اگزيستانس را به انسان اختصاص ميدهد، اما اگزيستانس او در اين باب فرق دارد. چنانكه با شلينگ فرق ميكند و نيز با فلسفههاي سابق به معني اخص كه اگزيستانس به انسان تخصيص پيدا ميكند. پس اگزيستانس در هيديگر هست، با اين تفاوت كه با كييركگورد يكي نيست. هيديگر براي انسان كلمه Dasein را به كار ميبرد. اين كلمه يك ساعت فرصت ذهني ميخواهد تا بنده ترجمه كنم. اين كلمه را يك كسي به «واقعيت انساني» ترجمه كرده است و حال آنكه هيديگر اصلاً كلمه انسان را به كار نبرده است، معمولاً در آلماني و فرانسه ميپرسند چيزي هست يا نيست. بنابراين هيديگر براي انسان «دازين» استعمال ميكند. در هگل دازين به معني «وجود خاص» است و خدا هم دازين دارد و معني آن خصوص پيدا ميكند. هر چند هگل اين لفظ را به كار ميبرد، ولي هيديگر اين را به معني هگلي لفظ استعمال نميكند. او فقط انسان را به دازين تعبير ميكند.
اما اين Da چيست كه قبل از sein آمده است؟ و بعد اگزيستانس را از لاتيني از لوازم ذات دازين ميگيرد و تفسير واقعاً عالي دارد. من دازين دارم، البته اين را بگويم كه هيديگر مسأله زمان باقي را ميآورد كه هيچ كدام از فلسفههاي تقرر ظهوري نياوردهاند. ذات من در زمان باقي است. اين Da من عبارت از صورتي است كه من بر آن آفريده آمدهام. من اين Da را به ماهيت خودمان تفسير ميكنم، كه در زمان باقي ثابت است. اين انسان ظهور پيدا ميكند، وجود برزخي نه اينجايي و آنجايي دارد. اين Da در انسان طوري است كه او را در مقامي قرار ميدهد كه نه صرفاً در اين زمان فاني، نه صرفاً در زمان باقي است. وجودي است بينابين ميان زمان باقي و فاني. هيديگر اسم لازمه اين زمان باقي را اگزيستانس ميگذارد. اين مسأله مشكل است. اگزيستانس تجلي انسان است، اين تجلي در موجودات ديگر نيست.
به شما گفتم كه يك «لوازم ذات» داريم و ديگر «لوازم وجود». اگر لوازم وجود كسي تغيير بكند در اعراض او تغيير حاصل شده، مثلاً يكي لباسي ميپوشيده و يكي نه و يكي عينك زده يكي نه، يكي كفش ميپوشد يكي نه. لوازم عرضي را ميگويند «لوازم وجود». گفتهاند لوازمي كه سلبش از موجود محال باشد از «لوازم ذات» است. هيديگر كه ميگويد اگزيستانس يعني لوازم ذات. با مسأله اگزيستانس متعارف است كه مسأله مقولات از بين ميرود، اما اين بحث در هيديگر در باب لوازم ذات جدي است، مثلاً زبان از لوازم ذات انسان است، نميشود انسان باشد و زبان نداشته باشد، از اينجا زبان را لازمه ذات انسان ميگويند، ولي خيلي از اوصاف عارض انسان ميشود.
هيديگر يكي از لوازم ذات انسان را «زبان» ميداند، در نظر او اگزيستانس لازم ديگر ذات انسان است. منتهي لوازم «قيام صدوري» انسان دو جهت دارد، يك جهت مجاز و يك جهت حقيقت. زبان انسان هم دو جهت خاص و عام پيدا ميكند. من نميتوانم زبان نداشته باشم ولي يك بار زبانم زبان اصيل است و يك بار نيست. بنابراين در تمام موارد لوازم ذات انسان به او جهت ميدهد. انسان يك موجودي است كه Dasein دارد اصلاً Dasein يعني انسان. نميگويد انسان، چرا؟ براي اينكه در تمام اصطلاحاتي كه هيديگر سعي كرده از زبان استفاده كند، عليرغم اينكه از زبانهاي مختلف استفاده كرده، از زبان متداول فلسفه پرهيز ميكند، اين خواست او براي گذر از مابعدالطبيعه و فلسفه است. البته زبان آلماني بسيار پخته است و سابقهاش هم خيلي زياد است. برخلاف زبان ما كه ميآيند مثل چغندر استعمال ميكنند، مثل كلمه «هوش»، همين طور ميگويند «هستي». هيديگر آمده و برحسب قرارداد اگزيستانس را هستي ظهوري ناميده، كلمه Seine يعني وجود را در مقابل eter گذاشته. درست شد، اين خيلي مناسب است. هستي اگزيستانس كييركگورد، شلينگ و هيديگر غير از eter است.
شدن به معني بودن معادل فوزيس Fusis است به معني كون. اما هستي ثابت است. اصلاً هستي يعني ثابت. پس بودن شدن حق و هستي كه حق است غلط است. به اعتباري هم غلط نيست، براي اينكه براي ما امروزيها حق هم ميبود، يعني در او ثبوت و ثبات نيست، تقرر ندارد. اين هستي در تمام زبانهاي مختلف به معني ثبوت است، به معني تقرر است. شما ميگوييد خدا هست، زمين هست، من هستم. هيديگر در جايي ميگويد و تصريح ميكند كه خدا هست و سنگ هست و چوب هست، خوب اما من اگزيستانس دارم و حال آنكه اصطلاحي كه ديگران استعمال كردهاند به اين معني است كه خدا نيست، سنگ نيست، چوب نيست تنها من هستم. دقت كنيد. اينكه در زبان معمولي كه شما استعمال ميكنيد ميگوييد هست، نيست. اما بنده ميگويم اين طور نيست، اين رابطهاي كه رابطهي هستي و نيستي را بيان ميكند، چطور ميشود كه ارتباط به انسان پيدا كرده و انسان هستي شده و هستي اختصاص به انسان پيدا كرده است و بقيه متعلق «بودن» شدهاند. اينها حكايت از فقدان توجه به تاريخ فلسفه ميكند، مثل اين ترجمهها.
حالا به هيديگر بازگرديم، همان طور كه من اشاره كردم ريشهي كلمه را براي اين استعمال ميكنم كه طرف پرت نشود و به ريشهي كلمه هم توجه پيدا كند، عجيب است كلماتي كه ريشه و اصلش همه جا سوابق تاريخي دارد. بعضيها مثل آريانپور كلماتي را ور ميدارند ميگويند خودبزرگبيني، فارغ از اينكه اين كلمه دو هزار سال سابقه دارد. اين كلمه را دقت كنيد، اگر تاريخ ندارد معنياش را عوض كنيد. حالا هيديگر اگزيستانس را به انسان اختصاص ميدهد.
مسألهاي كه من نميتوانم براي شما الان توضيح كنم مسأله «ظهور زماني» است. انسان كه ظهور پيدا ميكند و اگزيستانس (هستي ظهوري) دارد، ظهورش زماني است. پس در هيديگر قيام صدوري و ظهوري انسان زماني است. كتاب «وجود و زمان» هيديگر بينظير است. گسترشي كه انسان در نظر هيديگر پيدا ميكند در زمان است و آن زمان زمان باقي است. چرا؟ براي اينكه دازين كه وجود برزخي ما باشد بين دو عالم هست، زمان فاني و زمان باقي. وجود ما زماني است به دو معني لفظ. به يك معني وجود ما زماني است كه با زمان باقي نسبت پيدا ميكند و به يك معني وجود ما زماني است چون با زمان فاني نسبت پيدا ميكند. اگزيستانس به معني متداول لفظ فقط اصالت به زمان فاني ميدهد، براي اينكه زمان وجود را به معني ظهور زمان باقي نميگيرد؛ اين كار هيديگر است. وجود در نظر او ظهور زمان باقي است. انسان موجودي است كه وجود دارد اما اين وجود بين زمان فاني و زمان باقي است، واسطه ميان دو زمان «وجود» است.
اين را ميدانم كه ميگويم، ولي احتياج به قوت و زمان دارم، ميخواهم بگويم مشكل است، وارد كتاب هيديگر كه «وجود و زمان» است نميشوم. در كتابهاي بعدي هيديگر در باب اينكه منظور او از اگزيستانس چيست، آمده است. ژان پل سارتر كه كلمه اگزيستانس برايش معني خاص دارد، ميآيد اين لفظ را نفهميده هم به معني دكارتي به كار ميبرد و هم به معني كييركگوري و هيديگري لفظ، اصلاً روشني ندارد و بعد از اينكه هيديگر به آن اشاره ميكند توجه پيدا ميكند، قدري تغيير ميدهد. با اين وضع من رساله را به دست آوردم، وقتي شر و ورهاي ژان پل سارتر رواج پيدا ميكند، كسي هيديگر را ملاقات ميكند و با او گفتوگو ميكند، در پي اين گفتوگوها، مقالاتي مينويسد. بيست سال قبل اين مقالات را صادق هدايت به من داد. هيديگر ميگويد اين حرفهاي سارتر به من مربوط نيست. ولي اين مسايل براي «ژان بوفره» روشن نيست اما بعداً تماسي با هيديگر پيدا ميكند، به هر حال توجه پيدا ميكند كه اين «اگزيستانس بازي جهان» ربطي و نسبتي به هيديگر ندارد. اينكه ژان بوفره از هيديگر سؤالاتي ميكند و هيديگر جواب ميدهد، معلوم است كه با هم قرارداد كرده بودند. اين مصاحبه و جوابهاي هيديگر كه واقعاً شاهكار است ترجمه كردم كه نياز به حواشي دارد. بعضيها ميگيرند و حفظ ميكنند و مقالاتي درميآيد كه ميبينيد مثل تمهيدي است كه جوان نوشته بود و تلفن كرد و گفت من اين را ننوشتهام، دليلش بر استعمال لفظ هيديگر بود كه روزنامه نوشته بود. حالا مسألهاي نيست، فلسفه وجود ندارد، همه اينها بافت است. عمده عمل است، اصالت با عمل است. مسايل فلسفه تمام است.
در كتاب گفتوگو با هيديگر، ژان بوفره سؤالاتي از هيديگر ميكند. بوفره اين سؤالات را به فرانسه ميكند، مثل اينكه «چگونه ميتوان دوباره به لفظ اومانيسم معني داد»؟ و سؤالات ديگري ميكند. هيديگر آنجا جواب ميدهد. او صريحاً گفته كه مسايل ژان پل سارتر در باب اگزيستانس به معني مربوط نيست.
وارد مطلب كه ميشود يكي به اين اشاره دارد كه اگر ژان پل سارتر حرف مرا فهميده بود، مرا «آته وملحد» نميناميد و در مقدمه كتابش در باب خدا و اگزيستانس اين قدر بيربط سخن نميگفت. حتي امروز كه كتابهاي مرا ميخوانند بسيار توجه نميكنند كه مسايلي كه طرح كردهام ارتباطي به اينكه خدا هست يا نيست ندارد. چطور سارتر فرض ميگيرد و تقسيمبندي ميكند كه هيديگر «آته» است. (2) بعد هم ميآيد به مطلب «انگاژمان»، ميگويد اگر سارتر معني انگاژمان را فهميده بود (اين كلمه در آلماني نيست) چنين استعمال نميكرد، كه بعد بگويد ما در مقامي كه هستيم آنچه يافت ميشود انسانهايند. اگر سارتر به مطالب من توجه كرده بود ميبايست ميگفت: «ما در مقامي هستيم كه آنچه يافت ميشود و بوده etre است نه اگزيستانس»، اتر ميشود هستي و وجود؛ آنچه يافت ميشود هستي است نه اگزيستانس. اصالت با هستي است با «اتر» است نه با «من». حال آنكه ژان پل سارتر اصالت را دشمنانه به من ميدهد، نه به اتر و هستي و ميگويد اين ما هستيم كه تقرر ظهوري داريم و وجود و بقيه موجودات و حتي خدا اعتباري است و به آخرين مرحله خودبنيادي ميبرد، حال آنكه تمام تلاش من اين است كه از اين بنبست خودبنيادي خارج شوم، چطور آمد و اگزيستانس اصالت پيدا كرد، آن هم فقط «قيام صدوري انسان»؟!
اين جمله را كه توضيح ميدهد ميآيد به «تعهد». ميگويد اگر ايشان به «عهد» توجه پيدا كرده بود ميبايست بگويد تعهد ما تعهد از وجود به وجود است، نه از موجود به موجود. براي اينكه ژان پل سارتر تعهد موجود به موجودي ميگيرد، كثرت در كثرت، واقعيت در واقعيت. حال آنكه عهدي كه ما داريم در ابتدا «عهد با وجود» است و «اتر» و «دازين» كه غير از اگزيستانس است. حالا اين وجود هم كه ما متعهدش هستيم خودش ظهور زمان باقي است. وجود هم محدود است، وجود، خدا هم نيست، در آنجا هم مسأله را بسط ميدهد. منتهي در آن رساله به اجمال مسأله را طرح ميكند و پيداست كه هر فيلسوفي حوصله ميخواهد. هيديگر مسأله وجود را در كتاب «وجود و زمان» در جزء اول در افق زمان باقي است كه مطرح ميكند.
وقتي ژان پل سارتر آثار هيديگر را تند اتند، با اين ترجمهها ورق ميزند، اصلاً زمان فاني و باقي برايش مطرح نيست، از اينجاست كه ميگويد زمان معتبر به اعتبار اگزيستانس ماست، همه چيز اعتباري است، وجود و عدم اعتباري است. براي ژان پل سارتر يك عالم خارجي در كار است كه نه هست و نه نيست عين «يونيورسه» universe است، عين كثرت است كه به آن «في نفسه» ميگويد؛ پر است از خود فاصله ميگيرد و اين فاصله و تخلخل است كه انسان ميشود، يعني «لنفسه». انسان (لنفسه) به في نفسه نگاه ميكند، موجودات را اعتبار ميكند. اگزيستانس به يك معني در ژان پل سارتر همان اضافه است كه گفتم.
براي ژان پل سارتر دو چيز بيشتر نيست و آنچه براي او اصالت دارد «كائوس» Chaos است به معني هيولي. هيچ تعيني ندارد، كثرت بدون تعين است. اين كترث يك تخلخلي پيدا ميكند و فاصله ميگيرد انسان به وجود ميآيد، كه دومين چيز است. پس انسان همان كائوسي است كه فاصله ميگيرد و با موجودات نسبت پيدا ميكند؛ علم يعني اين. پس در اين عالم خدا را اينگونه انكار ميكنند. چگونه پرت شده، اين نكته باريكي است. اينجاست كه ميگويد اگزيستانس «قيام ظهوري» است.
اينكه از وجود اشيا پرسش ميشود، اينجا وجود همان اگزيستانس است. آنچه بدان اشياء اشياءاند. همهي اينها مسبوق به «تقرر ظهوري» است؛ همه چيز اعتباري است. اين فاصلهاي كه پيدا ميشود، اين خلاء خود همان چيز است. انسان موجودي است كه دارد مدام فاصله ميگيرد و عالم با ما ثبوت پيدا ميكند. ژان پل سارتر اين خارج را «امكان ذاتي» مينامد. يعني اگر ذات چيزي را وصف كنيم بايد بگوييم، نه هست و نه نيست. در عالم قديم خدا اراده پيدا ميكند و هستي اشياء ظهور، باز اراده ميكند و اشيا نيست ميشوند. سارتر در عالم خود انسان را به جاي خدا ميگذارند. اين عالم خارج و منطق ثابت است. ماهيتي است، «ما من حيث هي ليس الاهي»، همين ماهيت از خودش فاصله پيدا ميكند، نيست ميشود، نيست كه شد انسان پيد ميآيد. عدم و هستي و موجودات هستند به معني اعتباري. در اين مورد شما اشاره ميكنيد به اشيا كه هستند يا نيستند بنابراين ماده و روح و همه اينها مقيد به اعتبار ماست؛ همه اينها عبارت است از اضافهاي كه ميان في نفسه و لنفسه پيدا شده، ثبوت پيدا ميكند. البته در اين نكته سارتر اين فرق را با ديگران دارد كه در فلسفه او خدا ميرود و انسان جايش را ميگيرد.
اگزيستانس ژان پل سارتر
شما ميتوانيد بعضي از توضيحات سارتر را به خدا ببريد، خود اين فلسفه سابقه دارد. بدين صورت كه عالم در علم حق ماهيتي است؛ در كتب ما هست، كه لايب نيتس هم تفسير داده است. در علم حق ماهيات هستند، امكان ذاتياند. اراده خدا به اينها تعلق ميگيرد و ميگويد «باش» ميشود پس عدمش ميرود و وجودش ميآيد، همين طور ميگويد «نباش» وجودش ميرود و ثبوت پيدا ميكند. سارتر عين اين را گفته است. اگر انسان گفت هست پس هست، اگر گفت نيست پس نخواهد بود. او انسان را به جاي خدا ميگذارد، در آخرين مرحله تاريخ اين را از كجا ميآورد؛ اين بافت است. او به درس هوسرل رفته و آثار اوليه هيديگر را با شتابزدگي مطالعه كرده است. سوابق پشت سرش برگسون و كارتيه لاتان و يك روس است كه در دانشسرايي هگل درس ميداده و سارتر به آن گوش ميداده. او يك چيزي ساخته كه من حيث المجموع بايد اسمش را گذاشت آخرين مرحله فقدان ذكر و فكر و انسان را جاي خدا گذاشتن و حتي انسان را به جاي ماده و روح گذاشتن. چون بالاخره ماركسيسم به وجود ماده اصالت ميدهد و ديگري به روح اصالت ميدهد و ژان پل سارتر در اين ميان نه به روح اصالت ميدهد و نه به ماده. همه اينها در نظر سارتر اعتباري است به اعتبار بشر. اين عبارت است از قيام صدوري، همه و همه ماده و روح غيره مسبوق به ماست. البته اين تكبر انسان خدايي به قرون وسطي آمده بود، اما اين نه به معني ژان پل سارتر است، يك معني ديگري دارد كه با سوابق ديگر فراموش شده است. شاعر گفته:
افلاك و عناصر و جماد و حيوان
عكسي ز وجود روشن كامل ماست
در جايي ديگر ميگويد:
ما صوفيان صفا از عالم دگريم
عالم همه صور و ما واهب الصوريم
ببينيد اين را عامه صوفيه ميگويند. اما اين مراتب ميرود به عقل اول كه مسايل ديگري است. در سارتر خدا ميرود، عقل اول ميرود و فقط اين ميماند كه عالم همه صور و ما واهبالصوريم. به محض اينكه شما اشاره به فيزيك ميكنيد علم فيزيك به وجود ميآيد، همه اينها تابع اشاره ماست.
آزادي ژان پل سارتر، آزادي او با اگزيستانس يعني «قيام صدوري» همراه است. اگر شما غفلت بكنيد و بگوييد وجود به معني ماركس اصالت دارد يا بگوييد ماهيت به معني ابن عربي و ماهيت به معني متأخرين اصالت دارد، در همه اين فرضها در عالم غفلت به سر ميبريد. آزادي عبارت است از رهايي از همه اثباتها از اصالت وجود و ماهيت تا اصالت خدا. اگر اين انسان در عالم نبود، هيچ كدام از اينها نبودند. خود انسان هم بازگشتش به كائو و هاويه است. پيشينيان ميگفتند كه عالم در حد ذاتش كائو است، حتي براي افلاطون عالم متشتت صرف است و خداست كه با اين عالم متشتت نسبت پيدا ميكند، جهان پيدا ميشود، كاسموس ايجاد ميشود. اين شخص مي گويد انسان اگر باشد به كائو بازميگردد، نه هست و نه نيست، از اين تخلخل كائو است كه انسان پيدا شده و اشارهاي ميكند به اشيا ببينيد دلتان ميخواهد بگويم در اينجا ايدهآليسم ميرود به آخرين حد خود.
ژان پل سارتر رئاليست نيست. انسان را آزاد ميكند به يك آزادي كه حتي فلاسفه قديم نيز تا اين حد خدا را آزاد نكرده بودند. آزادي ژان پل سارتر آزادي از تمام تاريخ است، فقط يك چيز باقي ميماند: اگزيستانس. اين مسألهي ژان پل سارتر با خودبنيادي بشر امروز ارتباط پيدا ميكند.
خودبنيادي سوبژكتيويته
بنده گفتم ژان پل سارتر ساده نيست و باز گفتهام: من اگزيستانسياليست، تو اگزيستانسياليست، او اگزيستانسياليست. چون خود بنيادي اساس تاريخ دو هزار و پانصد سال غرب است، نهايتاً به آنجا ميرسد كه انسان را سوژه مطلق ميكند. شما معمولاً سوژه و ابژه را به ذهن و عين ترجمه ميكنيد. سوژه به ذهن ترجمه ميشود. سوژه يعني موضوع، متعلق سوژه كه مورد باشد، يعني ابژه را عين ترجمه ميكنند، عين را ميگوييد در خارج ثابت است. ژان پل سارتر ثبوت ابژه را و به اين معني اعيان را منكر ميشود، فقط سوژه باقي ميماند. آنچا اصالت دارد سوژه است و اين سوژه نسبتي پيدا ميكند به خارج و ميگويد هست يا نيست. «خودبنيادي و سوبژكتيوتيه» را به نهايت ميرساند. به اين معني از طرفي سوابق دارد كه ادراك و قيام ظهوري را به «برنتانو» ميرساند و حتي به فخر رازي.
ادراك به هر چيز از مقوله اضافه است. ادراك هر چيز ادراك به «آن چيز» است، پس به مقوله اضافه رفت. او در كتابهايش از روانشناسي جديد انتقاد ميكند و پرت ميشود. هر علمي و هر ادراكي و هر عشقي و هر انفعال نفسي و هر احساسي، نسبت اشيا به ماست. اين نسبت كه آمد علوم انساني ميآيد، فلسفه ميآيد، علم ميآيد.
حرف سارتر اين است كه بعضي از اين نسبتها با موجودات مجاز است و بعضي حقيقت. نسبتهاي معمولي، مثل اينكه وجود اصالت دارد يا ماهيت يا غير اينها نسبتهاي مجازياند. بالاترين نسبتهاي مجازي عبارت از اين است كه شما بگوييد خدا هست، تا وقتي كه به عقيده ژان پل سارتر خدا به هر عنوان اثبات شود، در عالم مجازيم، حقيقت در صورتي تحقق پيدا ميكند كه بگوييم خدا يك مفهوم بيمعني است، كه به هيچ عنوان مصداق ندارد و يكي از عوامل غفلت تاريخ بشر، همين است. بعد كه به حساب خدا رسيد، اين را و مسأله گناه و غيره را در رمانهايش بسط ميدهد. اگر مسايل را ارتباط بدهم يك ساعت هم كفايت نميكند. بنده كه درس ميدادم نميتوانستم خيلي بسط بدهم، زمانهاي كه تفكر در آن نبود، بنده نميتوانستم در مقابل اين موجودات گروه فلسفه چيزي بگويم. اين آدمهايي كه صد رحمت به تعهد ژان پل سارتر و اگزيستانسياليسم او، كه اينها صد مرتبه بيشتر از او اگزيستانسياسيتترند. در اين زمانهي نيرنگ بازي و فريب و حيله در نهايت خودبنيادي و سوبژكتيوتيه، اين موجودات امروز داخل انقلاب شدهاند.
بنابراين ژان پل سارتر هيچ عمل مثبتي در باب سياست انجام نداد، صد رحمت به ماركس، اصلاً تفكرش تفكر نيست، مرد بيفكري است و يك موجودي است كه حقيقتاً مطالب را از بين برده، يكي از كثافتترين حاميان امپرياليسم و بورژوازي و هر فكر غربي، ژان پل سارتر است. زيرا مقدماتش طوري است كه همه چيز معتبر به اعتبار انسان است. البته اعتباري كه فلاسفه قديم ميگفتند عكس اين نظر بود، يعني همه چيز معتبر است به اعتبار حق و حتي اعتبار خدا، وقتي هر چيز معتبر به اعتبار انسان شد خودبنيادي اصل همه چيز ميشود. ژان پل سارتر انسان را به جاي خدا ميگذارد و خودبنيادي به اينجا ميرسد كه شما چگونه ميتوانيد به آزادي خودبنيادانه، بشر را اصلاح كنيد. چيز تازهاي در ژان پل سارتر نيست.
آزادي ژان پل سارتر همان حوالت و آزادي غربي است كه در اعلاميه جهاني حقوق بشر تمام ميشود. البته اگر ژان پل سارتر ديگران را انتقاد ميكند براي اينكه هنوز خبري از خدا يا عدم اصالت وجود اگزيستانس انسان در آنها هست. من بارها تكرار كردهام كه پريروز و پسفردايي هست و ديروز و امروز و فردايي. آزادي حقيقي انسان افق همه بشر پسفردايي است اما قول و فكر و فعل بشر امروز آزادي از آزادي است كه از آن پس فرداست. آزادي حقيقي آزادي از آزادي ژان پل سارتر است و اين آزادي سارتر عين گريز از آزادي است.
در نظر سارتر ديگر آنچه كه همه بايد داشته باشند «تعهد» است، اما تعهد سارتر تعهد خودبنيادانه است، نه تعهد از خلق به حق. اينجا «اتر» را به حق ترجمه ميكند. حق چند معني دارد، يكي از آنها وجود است كه ظهور زمان باقي و زمان باقي هم ظهور حقيقهالحقايق است. حق كه امروز نهان است، حق پريروز و پس فرداست. حق كه امروز ظاهر است چيست؟ انسان ژان پل سارتر است. هيچ حقي نيست جز من؛ او حق را به معني كلاسيك لفظ منكر ميشود. حق كه با افسار گسيختگي تام و تمامي در ژان پل سارتر تفسير شده است، تفسير شده به معني آزادي نفس اماره است. او ميگويد ما محكوم به اين آزادي هستيم، اين را متوجه است. اين تخلخل كه بين كائو پيدا شده، اگزيستانس و انسان ثبوت پيدا ميكنند. لازمه اگزيستانس منطق است و از اين جهت ميگويد كه عالم در حد ذات خود ابسورد است. ميگويد اگر انسان نباشد جهان منطق ندارد، نظام ندارد. در قرون وسطي نظام عالم و همه تاريخ بازگشتش به خداست. در ماركسيسم هر چيزي برميگردد به قوانين ديالكتيك مادي. ژان پل سارتر ميگويد عالم با ما نسبت پيدا ميكند و در حالي كه اشيا در عالم در حد ذاتش نظامي ندارند، اين ما هستيم كه به عالم نظام ميبخشيم و نظم ميدهيم يا بينظمي ميكنيم. وقتي به اين جهان بينظمي ميبخشيم كه خيال كنيم خدا هست و فراموش كنيم كه وجود اصالت ندارد، اينكه خدا نيست، با دلايلي كه داريم فراموش كنيم كه ماهيت به معني محيالدينابن عربي لفظ يا افلاطوني لفظ اصالت ندارد. به هر حال ژان پل سارتر در پايان تاريخ يك خداي بيمعني زپرتي درست ميكند كه انسان است و جاي خدا ميگذارد. البته اين كار با يهوديان فعلي خيلي جور ميآيد، اصلاً اين نظر با عقل خودبنياد يهودي جور درميآيد، هر چند سارتر يهودي نيست. علتش اين است كه ميبينيم همواره دفاع از صهيونيسم ميكند و با اسلام مخالفت. عدهاي جاهل هم اگزيستانسياليست شدهاند، كه نميتوانند به ماركسيسم تعهد پيدا كنند و با قلمزني اگزيستانسياليسم از غرب دفاع ميكنند. مگر آسان است، اگر كسي ترجمه كرد اين مسأله درست ميشود؟
من و هيديگر مسأله مرگ را همواره ميگوييم. در باب مرگ هيديگر همواره توضيحات مفصلي ميدهد كه سارتر آن را نياورده و بسيار از او فاصله گرفته است. در اين باره كسي رسالهاي نوشته و تفاوت او را با سارتر تذكر داده است.
براي هيديگر مرگ طرح شده ولي سارتر كه مرگ را اصلاً طرح نميكند. مردي و مردانگي براي انسان طرح نميشود. اگر با اصول سابق بخواهم دربارهي سارتر تا آنجا كه غربزدهي مضاعف بود بگويم، مصداق اين بيت است.
آنكه امروز نبيند اثر صحبت دوست
غالب آن است كه فرداش نباشد ديدار
من كان في هذه اعمي فهو في الاخره اعمي و اضل سبيلاً. سارتر به اين معني سقط شد. نمرد. كسي ميميرد كه وجودش و فكرش به پس فردا يا به خير تعلق پيدا كند. كسي كه وجودش منشأ شر و سياست شر بود سقط شد. اين اواخر مصاحبهاي كرده بود كه باز مسأله «ترس آگاهي» را تفسير كرده بود و به يك معني از بين برده بود و من يقين دارم كه او ترجمههاي شكسته بسته را خوانده بود؛ من دقت كردهام. حتي وقتي كه كتاب «وجود و زمان» را به دقت بخواند نداشت و هر جا كه خوانده تفسير سوبژكتيو كرده. بيچاره هيديگر، تمام تفكر هيديگر گذشت از همين سوبژكتيو و ابژكتيويته است، او هيديگر را به يك سوبژكتيويته مطلق برده و به يك معني و عبارت بيمعنيگري مطلق است و اين عبارت است از فلسفهي فاقد و فكر و ذكر. ژان پل سارتر يك چشم نداشته، دجال هم يك چشم است. در زمان ما دجالي مانند اين سارترها زيادند، اينها مدافع دجالاند. پوپر هم چنين است. اين مرد بيمعني حتي مقدمات فلسفه را هم ندارد، اما در احوال چشمي هم مقام با سارتر است. اصلاً دجال با كلمه «دغل» هم ريشه است كه به لاتيني ميشود «دسوير» Deceveir كه با «تدليس» عربي هم ريشه است. بازگشت همهي اينها به دغل كاري جهان است. دغل كار تلازمش عبارت از اين موجوداتاند كه يك جور دجالاند. مرادم اين است كه در آخر الزمان كار انسان با دغل بازي تمام ميشود. اين فلاسفه كارشان اين است كه همه را به دغلكاري آخرالزمان بكشانند. بنده يك بار گفتم اين دجال عجوزي است كه الاغي ندارد، براي اين الاغ خصوصياتي وصف كردهاند. اين الاغ پشكل مياندازد و ديگران اين پشكل را ورميدارند و تناول ميفرمايند. حالا اين ژان پل سارترها و اين فلاسفه الاغهايي هستند كه دجال سوار آنهاست، الاغهاي آخرالزماني كه سرگين آنها عبارت از اين چيزهايي است كه در مملكت ما تناول كردهاند، حالا اين رفته پوپر آمده است. زمان آخرالزمان زمان دجال است. زمانهايي هستند كه موجوداتي مانند پوپر، موجوداتي كه در آخرالزمان دفاع از امپرياليسم و بورژوازي و سياست گام به گام براي دفاع از سوسيال دموكراسي آلمان ميكنند كه ديديد چه ننگين كاري شده است. ديديد كه يكي از اين اينهايي كه دفاع از آمريكا و عراق كرد اشميت است.
همان هلموت اشميت كه مغز نامتفكرش عبارت از پوپر است؛ با آن مقدماتي كه در پوپر دارند. فقط يك سارتر نيست، جانشين بسيار دارد، ژان پل سارتر به هر صورت تعهدي درست كرده بود و هر چيز را نميبرد به منطق درايي، حالا منطق پوپر در برابر منطق ديالكتيك ماركس براي مدافعه از منافع امپرياليسم و بورژوازي غربي است.
اگزيستانسياليسم سابق تعهدي در گذشت از وضع موجود نداشت و فقط تابع سوبژكتيويته است ولي بدانيد كه اين سوبژكتيويته و خودبنيادي، كه هم سوژه و هم ابژهاش ذات اضافه است، عبارت است از قيام صدوري كه گفتم. مطلب اگزيستانسياليسم را به معني هيديگري لفظ روشن نگفتم. اگزيستانس البته همان قيام صدوري سابق است كه با زمان طرح ميشود ولي در آنها به اين صورت هيديگري نيست. فعلاً كار به اينجا كشيده كه ميگويند «عيني» فكر كردن و عين را به معني چشم و حس گرفتهاند. براي من در باب اين وجه تسميه انكشافي دست داد. قبلاً متوجه نبودم در اينكه ميگويند عيني فكر كن يعني آنچه اصالت دارد حس است و عين ظاهر. براي افلاطون آنچه اصالت داشت چشم ظاهر نيست.
ديده روي تو را ديده جان بين بايد
اين كجا مرتبهي چشم جهان بين من است
و اتفاقاً ببينيد اين جهانبيني با شعر حافظ چه ارتباطي دارد
تنزل عين و ديدار و مفهوم امكان ذاتي در سارتر
ديداري كه پيشينيان گفتهاند چشم دل انسان است. با چشم دل حقيقت را بايست ديد. با چشم دل ميتوان انسان را ديد، آنچه ناديدني است آن را ديد. كار ذهن و عين به جايي رسيده كه بشر ميگويد چشم ظاهر باز كن و ببين چه چيز را ميبيني؟ خود فردي و جمعي را، مسايل خارج در نظر بشر امروز صرف حس و خيال و پندار است و انگارهگرايي. عين به معني چشم با عين اشيا كه همان صورت اشيا است فرق ميكند. عين «صورت منعكس حق در آينه» است و «ديدار» به معني افلاطوني كه مثل اشيا باشد. «ايديين» به معني ديدن است كه اصل ايده باشد و با ديد يك كلمه است. تفاسير زيادي خود افلاطون از ايده ميدهد و ديگران هم تفاسيري دارند. در همه اينها ديدني كه وجود دارد، ديدن حسي نيست و ديدني كه من ميگويم نيز ديدن با چشم دل است. منظور از ديدار و حتي نوع در يونان ايدوس است. ديدارها عبارت است از آنچه كه متعلق است و چشم ميبيند. افلاطون ميگويد آنچه ما ميبينيم ايده است، حالا اين ايده چيست؟ من ميگويم اعيان اشيا. حكمت چيست؟ عبارت است از بحث از اعيان اشيا، يعني ماهيت افلاطوني، حالا ماهيات اشيا شده يعني آنچه بشر به چشم ظاهر ميبيند. ميبيند مرحله فكر ما كجاست؟ اي آقا عيني فكر كن، يعني اعيان همان حسياتاند.
پس اعيان رفت و چشم ظاهر آمد!! اينكه ميگويند عقل بشر تو چشمش هست، همان بحث ذهني و عيني است. عقل انسان تو چشمش هست. كدام چشمش؟ چشم ظاهربين نه چشم ديدار بين كه با آن ديدار كند ديدار را. من جمع ديدار را به اعيان تفسير كردهام. حالا اين ديدار افلاطوني است، ارسطويي است، يا هگلي؛ ملاصدرا به جاي خود بحث دارد. علم اليقين غير از عين اليقين است و حقاليقين مرتبهي ديگري است. بارها گفتهام كه بحث ذهن و عين خيلي دقيق است. اين بيتها را بارها خواندهام، در اين باب كه ماهيت اشيا براي عامه دركش مشكل است.
عجز از ادراك ماهيت عمو
حالت عامه بود مطلق مگو
يكي ميگويد عيني و آن ديگري ذهني، اما اولين مرتبه عجز از ادراك ماهيت غربزدگي مطلق مضاعف است كه ميگويد ماهيت و عين همان ديدار حسي چشم است. بدين معني ميگويد عيني فكر نكنيد. سخن اين است كه اعيان اشيا ماهيات اشيا و ديدار اشيا چيست؟ همان اعياني كه حكمت عبارت از بحث در آن است.
حالا ببينيم اعيان اشيا در فلسفه چه صورتي پيدا ميكند. در ژان پل سارتر چه معني پيدا ميكند. همه چيز از جمله اعيان در سارتر اعتباري ميشود.
حقاليقين و عيناليقين ميروند و يك چيز باقي ميماند علم اليقين، كه آن هم ماهيات در آن از بين ميرود. با اين همه مقدمات ميخواهد ماهيات كه اشيا بدان شياند رفع شود. نه خدا، نه ماده و نه روح انسان هيچ كدام حقيقت ندارند؛ اين يك معنياش است. ثانياً اين ما هستيم كه از ماهيات اشيا ميپرسيم. در افلاطون آنچه ماهيات و اعيان بدان اعيان و ماهيتاند، خداست.
به هر حال آنچه اشيا بدان شياند در تاريخ فلسفه بيان ميشود كه غير اشيا است و انسان، اما در سارتر آنچه اشيا بدان شياند انسان است، اگزيستانس انسان است. ماهيات به تمام معني الفاظاند، چه به معني ماهيت من حيث هي الا هي باشد، يا ماهيت به معني ما هو الشي هو. در علم حصولي يكي آنچه در جواب ماهو است و يكي در جواب ما به (3)، در فلسفه ميپرسيم اين شي به آنچه شي هست چيست؟ اين دومي را در فلسفه جواب ميدهند: خداست، ماده است و غيره. از يك طرف ماركسيست سؤال از ماهيت اشيا ميكند به معني آنچه در جواب ماهو قرار ميگيرد و يكي هم ماهيت عبارت از آن صورتي است كه مفهوم شي در ذهن ماست. وقتي كه ما ميگوييم انسان حيوان ناطق است بدان معني نيست كه فقط در ذهن ماست بلكه حقيقت خارجي هم دارد. پس يكي مفهوم شئي است كه در ذهن ماست كه نتيجهي پرسش علم حصولي است كه جواب داده ميشود و يكي عبارت از آن است كه ميآييد تعليل ميكنيد، يعني آنچه بدان شئي شئي است. علت شئي همين است و سه ديگر.
ماهيت يك بار به معني امكان ذاتي است. مثالي ميزنم، ميگويم من ميخواهم روي كاغذي در ذهنم خطي بكشم. يا الان ميگويم ميخواهم بلند شوم يا بلند نشوم. بلند شدن يا نشدن من عليالسويه است. شما ميتوانيد بگوييد كه من بلند بشوم يا نشوم. اگر بلند شدم به جهتي رفتهام. پس دو جهت دارم يك جهت وجود و يك جهت عدم. اگر بلند شدم اين امكان ذاتي تبديل شد به ممكنالوجود. امكان ذاتي غير از ممكنالوجود است. ولي اگر من بلند نشدم ممكن الوجود ميرود و ممتنع الوجود ميشود. حالا كه من در وضع بينابينيام، اين يك امكان ذاتي است. حالا كه بلند شدم، اين امكان ذاتي ممكن الوجود شد، جهت عدمش رفت و وجود پيدا كرد. اگر بلند نميشدم ممتنع ميشد و عدم؛ نيست ميشد. تمام ماهيت ژان پل سارتر برميگردد به يك ماهيت، ماهيت من حيث هي الاهي و اين عبارت است از شئي در حد ذات خود. اشيا در حد ذات خود ماهياتي هستند يعني امكان ذاتياند. انسان است و ماهيات انساني است، آزادي انسان است كه به اينها ميگويد باش ميشود، ميگويد نيست نيست ميشود، با قولش، با فعلش و با فكرش؛ ميبينيد خودبنيادي تا كجاست. البته ماهيات را كه صور اشيا است تقسيم ميكند. لايب نيتس اينها را به Conpossible, Anpassible, Possible تقسيم ميكند.
دربارهي وضع اشيا در علم خدا بحث بسيار شده است. اينكه بعضي موجودات نميتوانند باشند و بعضي ميتوانند و اين علم در عالم به صورت اشيا و مخلوقات تحقق پيدا ميكند. ما كه مظهر او هستيم در اين مرتبه تحقق پيدا ميكنيم. تمام اين بحثها در سارتر به انسان بازميگردد. تكرار ميكنم اين اگزيستانسياليسم يكي از زشتترين مظاهر تاريخ غرب است. بايد كه در غرب بيايد، حالا كه با سارتر آمده است، معنياش اين نيست كه فلسفههاي ديگر بهتر يا بدتر است. براي فلسفههاي ديگر نيز آنچه اصالت دارد «وجود انسان» است. هر چند فلسفه ديگر به آنچه اصالت وجود انسان است وارد نميشود، حالا بگذريم از اينكه ماركسيسم كه بعضيها تفسير كردهاند، در مادهاي كه ماركس ميگويد همان وجود انساني است، منتهي ماركس نيامده كه اصرار بكند كه ذات اشيا چيست، به يك معني صريح ريشه هر چيز را به انسان برگرداند، بدون اينكه بيايد مثل سارتر اگزيستانسياليست بشود. بگذريم از اينكه بعضيها ماركسيسم را به اگزيستانسياليسم تفسير كردهاند. مطالب من امروز قدري سنگين بود، ايراد به من نگيريد. اين مطالب سابقه دارد. من هم وقت ندارم. يك وصيتي ميكنم، زبان بخوانيد به خصوص عربي و آلماني. بخوانيد و در مقابل غرب به ستيز درآييد. اين بسته به عقل شما نيست به دل شماست. خودآگاهي پيدا كنيد و ببينيد اهل دوران كيانند تا آنجا كه خدا را قبول داريد براي حباً لله بكوشيد.
تمام ميكنم مطلبم را، تاريخ جديد تاريخ اراده است. اراده يعني خواست و هواي نفس اگزيستانسياليسم به معني چيزي غير از به نهايت رساندن «هواي نفس»، يعني «اراده» نيست. آنچه در سارتر نيست، همت است. آنچه در فلسفه جديد نيست همت است.
گر مدد خواستم از پيرمغان عيب مكن
شيخ ما گفت كه در صومعه همت نبود
ببينيد در اين خانقاه بيحقيقتي و بيمعنيگري امروز آنچه هست «ارادهي به سوي قدرت» است يعني شهوات نفس و آنچه نيست همت است. حافظ ابياتي زيباتر و عميقتر در همت دارد. آن كلمه يوناني اگزيستانس را ميگذارم براي بعد و فعلاً با شما خداحافظي ميكنم.
پينوشتها:
1ـ اگزيستانس از لفظ لاتيني Exsistere مركب از دو جزء Ex (از بيرون) و sistere (قيام ـ ايستادن) و معني آن در لاتين عبارت است از ظهور و بروز تجلي كه به فرانسه Manifestation باشد.
2ـ سارتر در آثار خود مدعي شده بود هيديگر و خود او ملحد و بيخدا (آته atte) اند و گابريل مارسل و ماكس شلر و ياسپرس و كييركگور با خدا.
3ـ ماهيت گاه به معني «ما هو الشيء هو هو» است و آنچه در جواب سؤال ما هو الشي واقع ميشود. نه ماهيت به معني «ما به التحقق شيء» و «ما به الشئي هو هو» و آنچه شئي بدان شئي است كه مسأله اعتباريت (عدم اصالت) و عدم اعتباريت (اصالت) آن بالنسبه به وجود موجود ممكن از افلاطون تاكنون محل نزاع ميان قائلين به اصالت وجود و قائلين به اصالت ماهيت بوده است
سالها پيش در يكي از دورههاي جشنواره كن ارسن ولز بزرگ در جشنواره حاضر بود. از منتقدان بزرگ آن زمان هم براي حضور در جشنواره دعوت شده بود. يكي از اين منتقدان فرانسو تروفو بود كه دعوت مسئولان جشنواره را نپذيرفت و دليل آن را چنين اعلام كرد: «نمي خواهم تصورات و خيال پردازي هايم در مورد اورسن ولز از بين برود».
40 سال از ساخت يكي از دوستداشتنيترين فيلمهاي تاريخ سينما مي گذرد ... كمتر سينما دوستي است كه فيلم «آواي موسيقي» را نديده باشد. لحظات زيبايي كه اين فيلم و ترانههايش برايمان به ارمغان ميآورد، حتي در تماشاي چند بارهاش تكراري نميشود. براي كساني كه تازگيها و براي اولينبار اين فيلم را ميبينند تصور بچههاي دوستداشتني در سن 40 سالگي شايد مصداقي شود بر همان گفته تروفو، اما براي دوستداران فيلم كه چندين و چند بار لذت ناب تماشاي فيلم را تجربه كردهاند، تماشاي عكسي از بازيگران نقشهاي بچههاي دوستداشتني فيلم در حال حاضر و در همان لوكيشن بسيار زيباي فيلم يكي از لذتهاي دنياي اشكها و لبخندهاست. پس با هم شريك باشيم . . .
برگرفته از سایت سی نما